طنز روز
واقعا عجیب ترین موجودات عالم این پدر و مادرها هستند ، من هر چی فکر می کنم در این سال جدید یه قصه های تازه تری برای شما تعریف کنم یا لااقل یه خورده بزرگ شوم که شما حس کنید سال عوض شده اما دیدم فایده ای نداره. به هر حال اسم من سیامکه ، ۶ سالمه و گرفتار یک پدر و مادر خول و چل هستم که به اندازه لب لب منو دوست دارند. بابام منو "فسقلی" صدا میکنه و مامانم هم بهم میگه "سیا".
البته شما ناراحت نشید ها ، ولی پدر و مادر دوستای آمادگیم هم همین اوضاع و احوال را دارند تازه بعضی وقتا که دردل می کنیم می بینیم بابا صد رحمت به بابا و مامان خودم .
ما توی یه خونه ۵۴ متر و ۳۵ سانتی متری زندگی می کنیم ( مسئولیت اندازه گیری با املاک پدر سوخته سر کوچه است که توی قرارداد اجاره نوشته و بابام روزی دو بار صبح و شب تکرار می کنه ، مسئولیت کلمه "پدر سوخته" هم با بابامه که روزی دو بار صبح و شب تکرار می کنه و من نفهمیدم اسم آقای املاک اینه یا معنی دیگه ای داره) که در طبقه دوم یه ساختمون ۴ طبقه اس و از پنجره خونه ما هم فقط پنجره های و پشت بوم های خونه های دیگه پیداس.
مامانم از بعد از ظهر که منو از آمادگی به خونه آورد اصلا به من نه پفک داد ، نه لب لب داد ، نه حتی شیر داد و من هر چی التماس کردم که ۲۰۰ تومن بده من از مغازه کنار ساختمون لااقل یه بستنی بخرم ، سفت و محکم ایستاد و گفت نه ، هله هوله می خوری بعد شام نمی خوری شدی عین زردمبو . منم خودمو آماده کرده بودم که لب به غذا نزنم تا برای یک بار هم که شده فرضیه ضدیت هله و هوله با غذا خوردن بچه ها را باطل کنم.
اما موقع شام که از شانس بد من خورشت قیمه بود بابای دیوانه من یک کلمه نامربوط در مورد رنگ خورشت گفت و مامانم یه لیست بلند بالا از عملکرد دولت و مجلس و شیاطین بزرگ و کوچک را ردیف کرد که باعث شدند گوجه فرنگی کیلویی ۲۰۰۰ تومن بشه و ما با این درآمد زپرتی که دو سوم آن بابت اجراه خونه می ره نمی تونیم گوجه ۲۰۰۰ تومنی بخریم.
بابای بیچاره هر چه سعی می کرد یه جوری مسئله رو ماست مالی کنه به جایی نمی رسید. دلم براش سوخت و ناچار شدم به مامان بگم برای من برنج می ریزی ! و می دونید که این جمله رو جوری گفتم که مادرم حس کرد بر فراز ابرها پرواز می کنه گفت آره عزیزم الهی قربونت برم ، به بابام چشم غره ای رفتم . پدرم نفس راحتی کشید و غذاش رو خورد و صداش در نیومد.
